هفته قبل سر كلاس انقلاب اسلامي بحث مفصلي در ارتباط با روشنفكري و خاستگاه آن در ايران داشتيم.اولين طيف روشنفكران در ايران همچون آخوند زاده،ملكم خان و... فوق العاده در برابر غرب مقهور بودند.چشم اندازي كه براي ايران تعريف مي كردند، كشوري غرب گونه بود.فرآيند توسعه نيز دقيقا منطبق بر فرآيند توسعه در غرب بود.از همين رو از جمله ويژگيهاي روشنفكر را مذهب ستيزي مي دانستند و گمانشان بر اين بود كه راه توسعه از حذف دين و مظاهر ديني مي گذرد.همين ذلت در برابر غرب بود كه باعث شد به جاي "تحليل نامه"،"حيرت نامه" بنويسند.همين خط و سير فكري بعدا منجر به روي كار آوردن پهلوي اول و در ادامه پهلوي دوم شد همو كه در مصاحبه با خبرنگار آمريكايي(۲۸/۱/۱۳۳۸) مي گويد:"حكومت شما بايد تشخيص دهد چه چيزي كي و چه موقع بايستي انجام گيرد!"

خاستگاه روشنفكري در ايران خاستگاه بيماري بود و اين امر تا حدود زيادي بعدها نيز ادامه يافت.حتي فرد مذهبي مانند جلال آل احمد وقتي ويژگيهاي روشنفكري را بر مي شمرد به همين ضديت با مذهب اشاره مي نمايد.اينها همه از همين حيرت بر مي خيزد و حال آنكه اگر انسان قدري تامل كند مي بيند كه اساسا اسلام با مسيحيت تاريخي كه در جريان است بسيار متفاوت است.مسيحيت تحريف شده انسان را از انسان مي گيرد و به او اجازه تفكر نميدهد.گزاره هايي كه با بديهيات عقلي در ستيزند به خورد فرد مي دهد و اجازه عصيان به او نمي دهد اما اسلام از همان ابتدا كار را با تفكر آغاز مي كند و حوزه اصول دين را حوزه انحصاري عقل معرفي مي نمايد.نسخه توسعه بايد مبتني بر مقتضيات بومي باشد و اسلام و تشيع جزء لاينفك زندگي مردم ايران است كه ايرانيان با دل و جان اسلام را پذيرفته و در راه آن جانفشاني كرده اند(رك :خدمات متقابل اسلام و ايران؛شهيد مطهري-مشكله هويت ايرانيان امروز؛دكتر فرهنگ رجايي).نكته اي كه عموم به اصطلاح روشنفكران كه جز خود را نيز روشنفكر نمي دانند.